
۳۲ سالگی شبیه به بیدار شدن از خواب بعدازظهر،در آپارتمانی کهنسال، وسط کوچه پس کوچههای پایین شهر،تلاقی سکوت و هیاهوست!شبیه به چای بعدش، شیرینو مثل حسرت همین رویا، تلخ استمرزیست میان آسودگی و تکاپوحضوریست در جولانگاه عدمکمی مبهم است و گنگگاهی امیدبخشگاهی کم فروغ و سرد۳۲ سالگی تنفسیست میان دو نیمهسوت آغاز نیمهء مربیان استنه کم است و نه زیادنه دیر شده و نه زود استفرصت برای جبران داریبه اندازه شروع بازی تازه نفس نیستیاما هیچگاه تا این اندازه برای ادامه، آماده نبودهای۳۲ سالگی لباسیست که تنخورش نظیر نداردچاق یا لاغرخوب میایستد و خوش مینمایدموسیقی متنیست که بار درام فیلم را بدوش میکشددیالوگ بداهه ایست که در سناریو نیامدهولی زیبایی سکانس، مدیون آنست!۳۲ سالگیشروعیست شبیه به سلام کردنکه غریبه ای را متوج...
ادامه مطلب
سی و یک سالگیشبیه به کشف یک حقیقتِ شیرین استعبور از یک ماجرای نسبتا کهنه!لمسِ ساحل آفتاب خورده ای بعد از یک آبتنیآتش بسی بعد از جنگ نهانی سوم! (دهه سوم زندگی)قلقلکی با انگشت های ظریف یک کودک...نمای مه زدهی جنگلی انبوه از پشتِ صندلیِ چوبیِ تراسِ طبقهی سی امو یک غرورِ آواره و درهم شکسته!سی و یک سالگیشبیه به یک در آغوش کشیدنِ دوستانه،بعد از سالهای بی خبریست.نزدیک و صمیمی!درکِ یکبارهی معنیِ شاه بیتِ یک غزل استنوریست که از روزنهی کوچکی میتابد و اما جهانی را روشن میکند.احساسِ گرم شدنِ تدریجی انگشتانی سرمازده بعد از یک پیاده روی زمستانیو شعف حضور یک شعله در شب نشینی شمعسی و یک سالگینقطه عطفیست در قعر نمودار سینوسیِ آرزوهایافتن محدودهی مجهول در نامعادلهی جوانیطرح منحنی یک لبخند، بعد از عذرخواهی دو ج...
ادامه مطلب
سی سالگی شاید حسن ختامیست برای نرسیدنها و ترسیدنها، گلوگاهیست برای مسئله ها و مشغله هاآغازیست برای ریستنِ پنبهها و زیستنِ خندهها...
ادامه مطلب
و اما بیست و نه سالگی!جایی که شبیه به هیچ سن و سال دیگری نیست! (حداقل تا به الان)جایی که زمان را در حال فرار،گذشته را پر از تکرار،مغز درگیر سیل افکار،دل، بی حوصله تر از هربار!روبرو پر از مشغله و کارو خود را...ایستاده در مسیری پر غبار! میبینیغروب نارنجی خورشیدبارانی که بر شیشه بارید،فلان موزیک خاطره انگیزخش خش برگهای پاییز،کافه های شلوغشعرهای فروغهیچکدام!هیچکدام از این ترکیبهای وصفی و اضافی! آن معانی سابق را ندارند..تو مانده ایو دلی که به اندازه کافی تنگ نشد!تو مانده ایو اصرارهایی که نکردیجاده هایی که نرفتیحرفهایی که نزدیو شعرهایی که نگفتی!چرا که دیگرموسیقی ذهنت آنقدر شاد نیست که کلمات را به رقص درآورد!و دلت به این آسانی ها برای چیزی یا کسی تنگ نمیشودکسی؟؟اصلا چه کسی؟..آهاااای بیست و نه ...
ادامه مطلب
یک روزدرحوالی سی سالگیحین گردگیری خاطراتتهمانطور که داری «دوستت دارم»های تلنبار شده را کنار میزنی،از پس «باتو میمانم»هایی قراضه،پشت خروار «بی تو میمیرم»های آن جنازههای زنده،یک «کجایی؟» خالی خاک گرفتهاز کنج بیست سالگیچشمت را میگیردقلبت را میلرزاندو دلتاز ته دلشیکی از آن اتفاقها میخواهداتفاقی که باتمام وجود هم هولش بدهی،دیگر نمی افتد!..از کتاب «دوستت دارم هایی که نگفتم» اثر اینجانب...
ادامه مطلب
وبلاگم امروز 8 ساله شد... دیگه میره کلاس دوم بچم بد نیست یادی کنیم از افتتاحیه پر شور وبلاگ در روز 8.4.89 http://frankly.blogfa.com/post-1.aspx خب... امروز هم ماییم مجددا (نفس عمیقی میکشد) معمولا آدم ...
ادامه مطلب
اون شب تموم میشه و ما خسته و کوفته از پیک نیک شبونه برمیگردیم. طوری که دخترم نرسیده به اتاق روی کاناپه خوابش میبره. من به آرومی فقط یه پتو روش میندازم و زیر سرش رو درست میکنم. پیشونیشو میبوسم و میرم تو اتاق خودم. موقع عوض کردن لباسام، چشمم تو آینه میفته به پیرهنی که سرشب موقع پوشیدنش با دخترم بحث داشتم. این پیرهن برام یادآور خیلی چیزهاست. طوری که بعد از حدود 23-24 سال هنوز دارمش و فقط بعضی مواقع خاص میپوشمش. هنوز اندازمه! امشب هم فقط به این دلیل پوشیدمش که تاریخ خیلی خاصی بود! یازدهم آبان ! مثل همیشه میرم پشت میز مطالعه. چراغ مطالعه رو روشن میکنم. یه عکس سه نف...
ادامه مطلب