یک روز
درحوالی سی سالگی
حین گردگیری خاطراتت
همانطور که داری «دوستت دارم»های تلنبار شده را کنار میزنی،
از پس «باتو میمانم»هایی قراضه،
پشت خروار «بی تو میمیرم»های آن جنازههای زنده،
یک «کجایی؟» خالی خاک گرفته
از کنج بیست سالگی
چشمت را میگیرد
قلبت را میلرزاند
و دلت
از ته دلش
یکی از آن اتفاقها میخواهد
اتفاقی که باتمام وجود هم هولش بدهی،
دیگر نمی افتد!
.
.
از کتاب «دوستت دارم هایی که نگفتم» اثر اینجانب
برچسب:
نویسنده: پرهام نوری