و اما 1 و نه 1!
جایی که شبیه به هیچ سن و سال دیگری نیست! (حداقل تا به الان)
جایی که زمان را در حال فرار،
گذشته را پر از تکرار،
مغز درگیر سیل افکار،
دل، بی حوصله تر از هربار!
روبرو پر از مشغله و کار
و خود را...
ایستاده در مسیری پر غبار!
میبینی
غروب نارنجی خورشید
بارانی که بر شیشه بارید،
فلان موزیک خاطره انگیز
خش خش برگهای پاییز،
کافه های شلوغ
شعرهای فروغ
هیچکدام!
هیچکدام از این ترکیبهای وصفی و اضافی! آن معانی سابق را ندارند..
تو مانده ای
و دلی که به اندازه کافی تنگ نشد!
تو مانده ای
و اصرارهایی که نکردی
جاده هایی که نرفتی
حرفهایی که نزدی
و شعرهایی که نگفتی!
چرا که دیگر
موسیقی ذهنت آنقدر شاد نیست که کلمات را به رقص درآورد!
و دلت به این آسانی ها برای چیزی یا کسی تنگ نمیشود
کسی؟؟
اصلا چه کسی؟
.
.
آهاااای بیست و نه سالگی
من آمدم هااا!
سربهزیر اما با اراده تر
ساکت اما رک و بی پرواتر
ساده اما جسورتر
و کمی سرد!
اما پراشتیاق تر از همیشه...
برچسب:
نویسنده: پرهام نوری