
دیروز از اواخر شب تا هفت صبح یه عزیزی نان استاپ وبلاگمو میخونده و واقعا مرزهای خموش خوانی رو جابجا کرده ایشون واقعا خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان (بر طبل شادانه بکوب پلی میشود) لااقل یه کامنتی دمپایی ئی پاره آجری پرت میکردی ببینیم کیستی این وقت شب ما به داشتن مخاطبین اکتیوی مثل شما افتخار میکنیم...
ادامه مطلب
حدودا سی ساله بود. سرو وضعشم به گدا گشنه ها نمیخورد معمولی بود. یکم ادکلنارو بو کرد و گفت: فکر کنم سرما خوردم بویی متوجه نمیشم، چند هستن؟ - سی تومن بعدشم گفت فعلا نمیخوام فقط خواستم ببینم بردم بچینمشون سر جاشون. پشتم بهش بود با یه لحن لطیفی گفت: میتونم یه سوالی بپرسم؟! - بفرمائید - اگه باهم حال کنیم بهم یه ادکلن میدی؟ - حال کنیم؟! چه حالی کنیم؟؟ - حال کنیم دیگه ... (یکم مکث کردم) - چکاره ای؟ - هیچی ، خونه دارم - شوهر داری؟ - آره - اگه شوهر داری واسه چی اومدی حال کنی؟ - خب شوهرم نیست . . . (سرمو چرخوندم... یکم بیرونو نگا کردم) - نه خانوم! اینجور داستانارو نیستم ... جملم کام...
ادامه مطلب