اگه شروع کنم به نوشتن، قطعا بین حال و هوای نوشته هام با گذشته تفاوتای زیادی وجود خواهد داشت چراکه بین حال و هوای خودم با آدم سابق خیلی فرقا هست. خیلی وقته دارم تو خودم زندگی میکنم. اتفاقای مختلف آدمو ریزه ریزه به سمت و سوهایی میبره که تا سالها متوجهش نیستی و یه باره به خودت میای و میبینی چقد عوض شدی، چقد مسیرت تغییر کرده.
چقد این پروسه بزرگ شدن پیچیدس. هم خوبه هم بد. بیست و پنج سالگی رو دارم تجربه میکنم. روزهای بیست و پنج سالگی تا اینجاش برام خیلی جذاب نبوده. بیشتر مشغول به خودم بودم و کلنجار رفتن با باورها و اهداف! باورهایی که مدام تحت تاثیر شرایط زمونه، پاره پوره میشن و ترکش میخورن!
هیچموقع فک نمیکردم زندگی تو ایران (وطنم) برام ملال آور و ناخوشایند باشه، هیچموقع! حتی در بدترین شرایط آرمان های ملی داشتم! چیزی تحت عنوان "ارق" همیشه تو وجودم بود و این موضوع ادامه داشت، تا اینکه :
بزرگ شدم!
نه اینکه الان با نفرت و بیزاری از شرایط این مطلبو بنویسم، ولی حداقل دیگه اون شور و هیجان و اون جناب "ارق" در وجودم شعله ور نیست! اعتراف میکنم خیلی وقته که خوشحال نیستم!
حداقل اعتراف به این موضوع کمک زیادی بهم میکنه که این بحران رو سریعتر دور کنم از خودم. منی که در هیچ برهه ای از زندگیم تن به رکود و انفعال ندادم، راحت میتونم حس کنم که اوضاع و احوال این مدت اخیرم، دست کمی از یه شخص منفعل و یا حتی متحجر! نداشت.
بذار یکم ازینا بگذریم چون واقعا دارم میگذرم ازشون. و حس میکنم وقت زندگی کردن همین الانه و اگه قرار باشه به این مسائل بگذره، خب نسیبمون قطعا بی نسیبی خواهد بود!
آلبوم "یه شاخه نیلوفر" چاووشی رو همین الان پلی کردم. به یاد گذشته.
همیشه نوشتن برام نه تنها مُسکن، که درمون بوده! و میدونم که اینبارم مستثنی نیست. پس مینویسم تا هستم! و تا می نویسم هستم! و هستم چون می نویسم! (خلاصه خواستم یه جمله مشتی گفته باشم)
بدرود ...
برچسب:
نویسنده: پرهام نوری