خرید بک لینک
دلم یه حال خیلی خوب میخواد. دلم یه شب نشینی تا صبح میخواد پر از خاطرات بچگی. دلم یه آرامش میخواد. یه آرامش محض! یه آغوش مثلا. ترجیحا با یه کمر لاغر دور کمر حدود 50-55 و آپشنای مناسب دیگه که حالا جاش نیست بشکافم آناتومیه قضیه رو.

خلاصه یه چیم هست!

این روزا بیشتر از هرچیز به اوضاع شخمیه مملکت فکر میکنم. سیاستای شخمانتیک و افتضاحی تحت عنوان اقتصاد! تو این اوضاع احوال اقتصادی واقعا مُردن هم به صرفه نیست! قطعا کسایی که مجبورن خرج کفن و دفن آدمو بدن، انقد تحت فشار مالی قرار میگیرن که عملا بُعد معنوی داستان مالیده میشه به دیوار!

امروز یجورایی بی عذر و دلیل سر از ستاد مردمی عضو فعلی و کاندیدای آینده شورای شهر دراوردم. با طرف حدودا 1 متر فاصله داشتم ولی ماشالا انقد چاکران و نوکران و خود شیرین ها و سینه چاکان حضرت میومدن مثه کانگورو میپریدن رو طرف، که بعد یک ساعت هم نتونستم واسه سه چار دیقه ناقابل با جناب رییس مستقیم حرف بزنم. یه اوضاعی بود. اونم به فاصله بیست سی روز تا انتخابات شورای شهر.

یارو میومد خودش "عضو علی البدل آبدارخانهء دفتر معاون ستاد نگهداری از کت و شلوار کارمندان شهرداری، بخش نظارت بر نصب پلاکاردهای صورتی در خیابانهای فرعی" بود. بعد چار پنجتا ماچ آبدار از رییس میگرفت و به ترتیب سه چارتا دیگه رو معرفی میکرد که فلانی "مسئول نظارت بر لایه کردن توپ های پلاستیکی در اماکن عمومی" هستن و ایشون برادرزاده شون هستن که سِمت "نظارت بر نحوه تلفظ صحیح فحش های خوارو مادر در ستاد احیاء درختان زبان گنجشک" رو برعهده دارن !

خلاصه سر حاجاقا حسابی شلوغ بود مام یواشکی جوری که ایشون نبینن و ناراحت نشن، از معرکه خارج شدیم و فرصت رو به ارادتمندان و مریدان خالص تر دادیم !

+ تاریخ : ۱۳۹۶/۰۱/۱۹ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:51

صفحه بندی