اون شب تموم میشه و ما خسته و کوفته از پیک نیک شبونه برمیگردیم. طوری که دخترم نرسیده به اتاق روی کاناپه خوابش میبره. من به آرومی فقط یه پتو روش میندازم و زیر سرش رو درست میکنم. پیشونیشو میبوسم و میرم تو اتاق خودم.
موقع عوض کردن لباسام، چشمم تو آینه میفته به پیرهنی که سرشب موقع پوشیدنش با دخترم بحث داشتم. این پیرهن برام یادآور خیلی چیزهاست. طوری که بعد از حدود 23-24 سال هنوز دارمش و فقط بعضی مواقع خاص میپوشمش. هنوز اندازمه! امشب هم فقط به این دلیل پوشیدمش که تاریخ خیلی خاصی بود! یازدهم آبان !
مثل همیشه میرم پشت میز مطالعه. چراغ مطالعه رو روشن میکنم. یه عکس سه نفره گوشه میزم هست که ته دلم رو آزار میده. من، دخترم، و زنی که سالهاست از پیش ما رفته. و گویا از اول هم راه رو اشتباهی اومده بود.
بله، مادر دخترم و همسر سابق من! کسی که مثل یه شبح وارد زندگیم شد و همونطور هم از زندگیم رفت. نسیم وصله من برای زندگی نبود. ما فقط شیش سال باهم سپری کردیم. و دقیقا فردای تولد پنج سالگی دخترمون، اون با یه نامه خداحافظی چند صفحه ای و به دنبال اختلاف های فراوون و کشمکش های زیاد برای همیشه رفت و من هم که تنها امیدم دختر پنج سالم بود، و تا اون لحظه زندگی رو در کنار این زن تحمل کرده بودم، بعد از چند وقت غیابی طلاقش دادم و چسبیدم به زندگی تازه با دخترم !
اما اون پیرهن!
اون پیرهن یادآور عشق کسی بود که وجودش تو تک تک لحظه های عمر چهل و اندی سالم حس شد ...
ادامه دارد ...
برچسب:
نویسنده: پرهام نوری